سلاااااااام
من دوباره به آغوش پر مهرتون بازگشتم
یه چیز دیگه هم بگم که من امروز حدود ۱۰۰ خط براتون نوشتم که پاک شد
حالا تصور کنید من چه حالی شدم٬
قرار داشتم به خاطر این بی شخصیتی کامپیوترم دیگه ننویسم ولی یکی از شوالیه های محترم هیکل
به اصرار از من خواست که مطالب ارزشمندم رو به اطلاع شما برسونم
اینم بگم که این ترم اتفاق خاصی واسم نیفتاد
واسه همینم اگه نخونین از هیچی عقب نمیمونین
این ترم هم به خاطر نبودن پریسای عزیزم
اصلآ مثل قبلنا نبود ٬هم اینکه شانی اومده بود واسه یه سری کلاسا تهران و گلی هم درسش پایان یافته بود و برگشته بود شهرشون ٬
بابا هم که پریسا رو آورده تهران ٬ منم چون دختر با کمالاتی هستم هییییییییچ گونه غری بابت نبودن پریسا و اینکه همه جا باید پیاده برم ٬ نزدم
البته تو این ۲ سالی که پیش من بود تنها وظیفه ی من خوروندن بنزین بهش بود ٬ و مراقبت و بررسی آب و روغن و موتور و ... به کل از محدوده ی وظائف من خارج بود
به همین دلیل هم وقتی تشریف آورد تهران حدود ۷۰۰ـ۸۰۰ تومنی خرج رو دست پدر جان
(
) گذاشت منم طبق معمول به روی مبارک خود نیاوردم
به خاطر همین کافی شاپ مامان کوهی اقلب اوقات کساد بود
البته
جز در مواقعی که گلی جونم( پایه ی قل ) میومد و توتون خوشمزه هم داشتیم(
مامان)
که اونم با هزار تا منت و خواهش و دلیل که زیاد نمیکشیم از هایپر محله میخریدیم ٬ آقای محترم هایپری چون خودشون اهل دود نبودن کلی نصیحت که ضرر داره و به مختون آسیب میرسونه ( حالا خبر نداشته اصلآ مخی در کار نیست
)
وضع دانشگاه هم خیلی تعریفی نداشت قوقو دمار از روزگاره ما درآورد جوری که من ۲ هفته نشستم پای جزوه ی مزخرفش و آخرشم با کلی نذر و نیاز ۱۳ شدم ٬
بعدشم اومدم تهران در معیت ( تازه یاد گرفتم از آقاجونم ) خانواده عزیز تر از جانم که این باررر انققققققققدر تحویلم گرفتن
که من اصلآ فکر دوباره برگشتن به سرم نزد
خصوصآ خواهر جان که باز این پروژه کذایی پاک خلش کرده بود و منو از شدت تحویل کشت!!! و جز در مواقعی که پا تو اتاقش میذاشتم با من حرف نمیزد
میگین چه جوری؟؟
ماحصل گفتگوی من و خواهر جان رو بخونید ( از نوشتن عناوینی که به من نسبت داده شد معذورم ٬ با عرض پوزش )
...
من آرام آرام و محتاط وارد اتاق خواهر جان شدم که جیغی بنفش ( به کبود میزنه ) قلبم را از تپش باز ایستاند
اون: کجاااااااااااااااااااااا
من : ( با مظلوم نماییه ذاتی که فقط متعلق به خودم میباشد و با لحنی بسیار نرم و لطیف )
یه لحظه یه کار کوچیک دارم عزیزم
اون:
مواظب باشا پاتو رو کاغذ پوستی هام نذاری ظریف پاره میشه ٬ از اونور نرو پلان هامو گذاشتم رو زمین کثیف میشه
میشه ۲ دقیقه نفس نکشی گوشه ی کاغذام کج و کوله میشه
سرتو خم کن قدت بلنده لوسترم و تکون میدی نور چراغ این ور اونوری میشه نمیتونم بزرگنمایی هامو خوب بکشم
راستی چیکار داری؟؟
میخوای موهاتو شونه کنی؟ نه نمیشه٬ سشوار هم نمیتونی بکشی موبایلم تو شارژه برو تو اتاق مامان اینا
نه نه نه رو تختم نشینی هاا کوسن هامو جوری گذاشتم که با قاب بالای تختم هماهنگی داشته باشه ٬
هلو نخوری تو اتاق من هااااااااا اتاقم بوی هلو میگیره هلویی میشم ( جریانات داره
)
من:
.............
و اینگونه بود که من در خانه ی پدری خون به جگر شدم
سلاااااااااااام سلام
من از شهر قشنگم برگشتم
وااای نمیدونید چه قدر خوشگل شده بود هواش هم عالی بود گرماش هم عزیزه![]()
۲ هفته دیگه یعنی طرفای ۵ مهر دوباره باید برگردم کلاسامون شروع میشه
این ترم هم باز با قوقو داریم
بازم میخواد بره رو مخمون پیاده روی کنه وااااااااااااااااای تازه با ماهی کوچولو هم کلاس داریم
اخه این چه ترمیه( ماهی کوچولو مدیر گروه با سواد و با شعورمونه
)
میخواهید از اولش بگم؟؟ باشه
خوابتون نبره هااااااااااا
صبح روز ۴ شنبه ساعت ۴ از خواب ناز بیدار شدیم منو فافا و خاله با ماشین بابای خاله حرکت کردیم به سمت بندر
اولین بارم بود با ماشین این راه رو میرفتم واسه همین هم برام جالب بود و اصلآ خسته نشدم
تو راه که فقط خوردیم
طرفای ساعت ۹ رسیدیم من و فافا رفتیم مامان کوهی و خاله اینا هم رفتن خونشون
چشمتون روز بد نبینه
پریسای گلم ماشین خوشگلم مچاله شده بود زیر آفتاب هیچی ازش نمونده بود جیگرم کباب شد دیدمش روحیه مو از دست دادم
وقتی هم رفتیم من و فافا بالااااااااااااا
به اندازه ی یه بند انگشت ارتفاع مورچه ها بود که روی موزائیک های تو خونه مرده بودن![]()
حالا با اون حال خستگی من و فافا تا ۱۱.۳۰ شب داشتیم خونه تمیز میکردیم بعدشم تخت خوابیدیم تا ۱۰ صبح فردا
ولی خودمونیم ها خونه شد عین دسته گل
صبحم رفتیم سوپر سر کوچه خرید کنیم بریزیم تو یخچال بیچاره که پر از خالی بود ![]()
وقتی رفتیم تو سوپر آقای سوپری به من میگه خانوم...... این ۳ ماهه کجا بودی ما گفتیم شاید جنس بد به شما دادیم که رفتی و نیومدی
منم گفتم نه من دانشجوام ۳ ماه تابستون رو دیگه میرم تهران
بعدم اومدیم خونه ارازل و اوباش ریختن و تا شب با هم بودیم
( شانی ٬ خاله ٬ مریم و رویا دوست فافا )
....
خلاصه این چند روز گذشت به خوبی و خوشی فقط من یه مشکل داشتم که پریسا مریض بود و خوب نشد منم به بی ماشینی عادت نداشتم کلی اذیت شدم
بعشم با بدبختی بلیط قطار گرفتیم و ۲ شنبه برگشتیم تهران![]()
فردا شبم شانی از بندر میاد پیشم .
ا راستی
سلام معو امشب اینجایی . خواستم فقط بدونی که امشب اینجایی
الانم تو اتاق فافا خوابیدی ![]()
منم دارم میام برو کنار
شب بخیر
سلااااااااااااااااااام
وااای رفتیم انقلاب
صبح ساعت ۹ من و فافا با خاله قرار گذاشتیم روبروی پارک شهر که طبق معمول خاله یه چند دقیقه دیرتر رسید
از همون مغازه اول شروع کردیم
و تا ساعت دو دیگه نمیتونستیم رو پاهامون وایسیم آخه یه سری از کتابای ارشد گیر نمیومد. ولی ما از زیر سنگ گیر آوردیم
نمیدونم چند کیلو کتاب بود ولی هرچی بود خیلی سنگین بود . منم نامردی نکردم و نایلونش رو انداختم رو کولم
هرکی رد شد دلش سوخت برام
بلاخره بار کشون اومدیم خونه خاله اینا و تازه خانوم یادش افتاده کلید نداره
مامانش هم رفته دکتر و کسی هم خونه نیست
نشستیم روی پله ها به حساب کتاب که چه قدر کتاب خریدیم
این همه؟؟؟؟؟؟؟؟ بیخود نبود کیف پولم لاغر شده بود بیچاره ![]()
کاش نمیرفتیما دارم فکر میکنم شاید حکمتی توش بوده آخه دیگه یه قرون هم نداریم![]()
تقصیر ما نیست خوب واقعآ کتابا گرونن ولی با این حال بد جور آدمو وسوسه میکنن ![]()
خلاصه ۱ ساعتی نشستیم تا مامانش اومد و رفتیم تو
ساعت ۷ هم رفتیم تندیس خرید کردیم ( من با ۵۰۰ تومن رفتم
) آبروریزی
یه ۳ ساعتی هم اونجا دنبال لباس گشتیم بعدم رفتیم شام خوردیم
( قسمت محبوب من )
بعد از اونم منو رسوندن و اومدم خونه خودمون
انگار خیلی وقت بود خونه نبودم دلم واسه بابا و مامان تنگ شد . حالا میدونم روزای اول که برم بندر تا بخوام عادت کنم مصیبته
۱ هفته اول که همش گریه است
بعدش دیگه
عادت میکنم ککم هم نمیگزه
تازه احتمالآ امسال بابا پریسا رو بیاره تهران
چون خودش ماشین نداره پس با این حساب این ترم ماشین بی ماشین ![]()
![]()
الهی بمیرم دیگه شکل ماشین نیست بیشتر به لگن شباهت داره
فکر کنم فقط کفش سالم مونده وگرنه همه جاش حتی شده یه کوچولو هم خراش برداشته ![]()
ولی تو هیچ کدوم از تصادفام من مقصر نبودم
اینو همه میدونن
حالا اگه واسه انتخاب واحد رفتم حسابی تمیزو خوشگلش میکنم که اومد تهران مثل من بهش نگن بچه شهرستانی ![]()
قلبون همتون
رفتییییییییییییییییم کوووووووووووووووه
![]()
بابا هرکی ندونه فکر میکنه نرفتم تا حالا کوه٬ ولی خودتون حساب کنید بعد از ۲ هفته انتظار بختش امروز باز شد
انشالله بخت این کتاب خریدن هم فردا باز بشه
دیشب بعد از کلی سرو کله زدن با زهرا اینا ( دوستای فافا) بلاخره صبح ساعت ۸ راهی شدیم با کلی خوراکی و بارو بندیل![]()
کلآ ۶ نفر بودیم ۵ تا دختر و یه دونه پسر کوچولوی ۲۱ ساله
که همسن پسرم بود ( به قول فافا هرکی کوچیکتر از من باشه اعم از دختر و پسر فرقی نداره جای بچهء منه)
خلاصه این جمعیت نسبتآ تپل ( من نه هاااااااااااااا
) همه چپیدیم تو پراید داداش زهرا که سعیده راننده بود و حرکت کردیم به مقصد پارک جمشیدیه
خوب از اونجا که من خیلی راحت بودم ۰ نمیدونم بچه ها چرا سختشون بود تو ماشین
با خیالی آسوده مشغول گوش دادن به اهنگ مورد علاقم بودم
لازم به ذکره من تکی نشستم جلو و ۴ تای دیگه رفتن عقب
حالا بگذریم که رو سرو کله هم سوار بودن
آخرش رسیدیم ولی نمیدونم چرا بچه ها انقدر غر میزدن ما که خیلی راحت رسیدیم![]()
خلاصه بند و بساطمون رو جمع کردیم و رفتیم بالا ولی از اونجا که بچه ها تپل بودن اکثریت ( من نه هاااااااااااا) زیاد کشش برای صعود به قله نداشتیم
پس حصیر خدا بیامرز رو پهن کرده و نزول اجلال فرمودیم
در همان وحلهء اول فهمیدیم آتش برای برپایی قلیان (
قلی ) نداریم پس با احترامی خاص از اقای بغل دستی تقاضای گاز پیکنیک کوچکش را کردیم ( این کار البته به عهده پسر کوچولوی
همراهمان بود)
این پسر کوچولوی ما از آلمان اومده بود یعنی از بچه گی اونجا بزرگ شده بود خلاصه کلی حرف زدیم و بحث کردیم و ایران و آلمان و مرد و زناشونو با هم مقایسه کردیم
بعدشم نمیدونم از کجا یه چیزایی و فهمید که بهمون گفت بیاین آلمان کلی خواستگار براتون میاد چون تحصیل کرده این و با شخصیت و ... ![]()
ما هم همه این مدلی شدیم و یه کمکی از آلمان خوشمون اومد . حالا انشالله سفر بعدی یه سری هم میزنیم . نه که فکر کنید به خاطر خواستگارا نه نه نه اصلآ
من که خیلی بدم میاد اه اه اه ![]()
بعد از اندکی که گذشت بچه ها تصمیم گرفتن برن یه کم بالا تر منم چون به اتفاق آراء به عنوان مامان برگزیده شده بودم با سپیده موندیم پیش وسائل تا هم مواظب باشیم هم من از فرصت استفاده کنم و با دل سیررررر قلی بکشم ![]()
مشغول صحبت و عکس گرفتن و قلی بودیم که یهو دیدم یه آقایی با هیبت بالا سرم سبز شد
منم اینجور موقع ها شیر میشم سرمو گرفتم بالا گفتم بفرمائید که دیدم از نیروی انتظامیه ![]()
جدی شدم و گفتم بفرمائید
اونم انگاربا یه مشت گاو طرفه گفت: پاشین جمع کنین برین پائین
سپیده هم از ترس میلرزید یهو روشو کرد به سپیده و گفت درست بشین خانوم ( طفلی فقط پاهاش دراز بود )
منو میگی
بلند شدم گفتم : چیو جمع کنیم آقای محترم ( خیلی هم نا محترم بود ) ما اومدیم اینجا دور از جمعیت که راحت باشیم و بعد خواهش میکنم موءدب صحبت کنید و احترام خودتون رو نگه دارید
اون بیچاره هم زود دست و پاشو جمع کرد و این بار محترم تر گفت: خواهر من قلیون جرم داره ۱ ملیون جریمه داره در ثانی اینجا ممکنه کسی مزاحم شما بشه بیاین پایین تر که همکارای ما بتونن اگه مشکل بود کمکتون کنن
منم گفتم: ممنون ولی نیازی نیست نگران ما باشید
بی ادب ٬ من خودم همیشه میگم مآمورای انتظامی هرچی هم که باشن بلاخره امنیت نسبی مارو فراهم میکنن ولی نمیتونستم با بی ادبی کنار بیام و جوابشو دادم .
بچه ها هم که اومدن که کاش نمیومدن شروع کردن به آب بازی و خیس کردن همدیگه
همون اول هم اولتیماتوم دادم که به هیچ عنوان حق ندارید منو خیس کنید
ولی مگه فهمیدن؟؟ انقدر دنبال هم کردن که آخرش یه بطری آب خالی شد روی من
من حساااااااااااااااس به خیسی لال شدم حتی نتونستم جیغ بکشم
ولی زهرای بیچاره سر تا پا خیس شد طفلی
مردم حاضر هم که انگار مسابقه فوتبال بود هی تشویق میکردن ...برو برو بریز ...ای ول ل ل ل... هورااااااااااا
من نمیدونستم به ملت بیکار بخندم با حواسم باشه خیس نشم
خلاصه ساعت حدود ۳ همه چیو جمع کردیم و با شکم گشنه ( چون من مامان بودم همه چپ چپ نگام میکردن ) رفتیم پائین
تو راه یه پسره به قول سپیده ساوجبلاغی
یه چند تا سخن نغز پروند و سعیده تو روش گفت : اونوقت میگن مردم شعور دارن
حالا بماند با شکم گشنه چه جوری رسیدیم پائین و سوار شدیم ( به همان روش قبل )
و سراسیمه خودمون رو رسوندیم به یه هایدایی
تا سپیدهء کمابیش تپل ( من نه هاااااااا) از گشنگی نمیره
بعدشم اومدیم پارک ملت ساعت ۴ نهار لذیذمان را نوش جان کردیم( اه من چقدر از کلمه ء لذیذ بدم میاد اگه مسی بود هی جلو روم تکرار میکرد منم هی میگفتم ملایم
چون بدش میاد )
از اونجا هم من و فافا پیاده رفتیم تا خونه و بقیه هم رفتن سر خونه زندگیشون کاملآ خیس و آب کشیده و تمیییییییییییییز
بعدشم که اومدیم خونه فافا خانوم گوشیه سعیده روهم به همراه گوشی خودش آورده بود خونه بعد انگار وظیفه مهمی به گردنش گذاشته شده در کمال پر روئی میگه : ۲ تا گوشی داشتن هم سخته هااااا![]()
بعدشم رگ وسواسیش باز گل کرد ( برای چندمین بار در هفته ٬ باید با یه دکتر مشورت کنم) و منو با همهء وسائلم با احترام بیرون کرد تا اتاقش رو شفافیت ببخشه ![]()
من که میدونم از فردا باز هم اعلامیه میزنه
۱: سشوار کشیدن در این اتاق ممنوع
۲:راه رفتن سریع که باعث جمع شدن فرش میشه ممنوع![]()
۳: آویزان کردن لباس طوری که بقیه لباسها حتی اندکی تکان بخورند ممنوع
۴: روبروی آینه ایستادن بیش از ۲ دقیقه ...ممنوع ![]()
و و و ....
من خیلی مدارا میکنم باور کنید
(
) میخوام برم خونه خودم ![]()
خاله هم امروز از اصفهان اومد اگه خدا بخوااااد گوش شیطون کر...چشم حسود کوووووووووور
قراره فردا بریم انقلاب ![]()
این هم از امروز
تا بعد
قلبونتون ![]()
سلام
نمیدونم چرا حس و حال نوشتنم نمیاد![]()
حوصلم سر رفته آخه بلیطم که گیر یمیاد برم شهرم
( جای مامان خالی)
خاله هم که تا اومد بارو بندیلشو جمع کرد رفت اصفهان ٬ اونشب من و فافا رفته بودیم دور بزنیم نزدیکای خونه خاله بودیم گفتم تا وقت هست برم اون کتاب کذایی رو که ۱ ماهه میخوام ویرایشش کنم و ازش بگیرم![]()
بهش زنگ زدم گفتم خونه ای بیام؟
خاله : دیر اومدی مرغ از قفس پرید![]()
من: یعنی چی؟؟![]()
خاله: من تو میدون نقش جهانم...
.........................
این از این
دیروز هم که برادر جان از اردوی تیم ملی برگشتن و من بیچاره رو با هزار امید و آرزو از اتاقشون شوت کردن بیرون. البته با احترام خاص یعنی یه کاری کرد من خودم حساب کار دستم اومد
تا اومد تو اتاق ( لازم به ذکر میباشد که من وقتی از بندر اومدم اتاق برادر جان به بازار شام بیشتر شباهت داشت
منم دست به کار شدم و شد عین دسته گل
)
چمدونش رو گذاشت و نمیدونم جادو کرد چیکار کرد که اتاق ترکید یهو ![]()
منم که دیدم تو اتاق ترکیده نمیتونم دووم بیارم کوله بارم رو برداشتم رفتم تو اتاق خواهر عزیزم ![]()
که نمیدونید چقدر تحویلم گرفت
. یه کمدشو برام خالی کرد که وسائلمو بذارم بدون هییییییییییییچ گونه غر غر و سرو صدایی![]()
منم اصلآ بهش نگفتم نوبت منم میرسه هاااااااااااااا تو میای بندر دیگه
اصلآ نگفتم
بابا هم طفلی دلش برام سوخت گفت دختر منو اذیت نکنید زورتون به این مظلوم رسیده
( منو میگفت مظلومااااااا)
خلاصه اینکه من آواره شدم دلم کافی شاپ مامان کوهی میخواد ( خونم)![]()
نصف وسائلام تو اتاق برادر جانه بقیشم تو اتاق خواهر جان.![]()
خواهر جان به برادر جان میگه : نصف مال من نصف مال تو ![]()
الانم عمه جان زنگ زدند که بریم سینما روز تعطیلی تو خونه نمونیم . منم برم آماده شم
دعا کنید بلیط گیرم بیاد برم به پریسا و مامان کوهی سر بزنم الان معلوم نیست پریسای بدبخت تو چه وضعیتیه احتمالآ چرخاش ترکیده ![]()
پس فعلا. قلبونتون![]()
امروز به خاله زنگ زدم حالشو بپرسم ![]()
من: سلام دوست جونم
!!!
خاله: به سلام عزیزم ( صدای جیغ و داد و همهمه)![]()
من: خوبی؟ میبینم که داری عشق میکنی تو ولایت ما ![]()
خاله: برو بابا تو هم با اون ولایتتون نرفتیم شمال که الان سنندجیم![]()
من: ااااا دلتم بخواد بری شمال با اون دریای قشنگ![]()
خاله: اول که اون دریا نیست و دریاچه است
. بعدشم شمال دل آدم میگیره حال نمیده که
( قابل توجه دوستان که این دوست جون من بندری تشریف دارن و خیلییییییییی رو شهرشون تعصب دارن بعد نیست من یه رگم شمالیه همش سر اینکه کدوم دریا زیبا تره باهم بحث میکنیم.که خاله هم ورد زبونش اینه که اون دریا نیست که شما دارین و دریاچه است
.که خودمونیما دریای شمال به پای خلیج فارس هم نمیرسه از زیبایی
)
من: خوب حالا کی میای؟
خاله : یک شنبه دیگه تهرانم. بریم انقلاب دیگه؟؟
من: ![]()
............................دیگه باقیش خصوصیه
الانم رفته بودم تو اتاق فافا ...اومدم باهاش شوخی کنم (از اون شوخی شهرستانیا که فافا اسمشو گذاشته شوخی راننده ترلی ای
) که یه چیزی که نمیدونم چی بود ( از همون آت آشغالا که فافا بهشون میگه دکور
) پرت کردم از رو سرش رد شد و یه لگدی به کمد زد و صااااااااااااااااااف افتاد روی میزش ولیوان محتوی مداد و خرت و پرتاش افتاد تو سطل آشغال![]()
حالا دیگه من از نتیجه این عمل ناجوانمردانه ام چیزی نمیگم خودتون حدس بزنید![]()
![]()
فقط بگم به مدت چند روز از ورود به اون اتاق محروم شدم ![]()
آبجی دستور داده حتی نگاهم به اتاقش نندازم![]()
منم با حالت بغض
( به خاطر اینکه دلش رحم بیاد ) گفتم:
اصلآ من میرم زودتر بندر![]()
فافا: ااا کی ؟؟؟ زودتر انشالله![]()
من: ![]()
حالا خوبه وقتی من نیستم کلی آه و ناله و گریه زاری میکنه که زودتر بیام![]()
.......
انشالله تو پست بعدی ما رفته باشیم انقلاب و بخت این بیچاره باز بشه
همه بگین الهی آمین ![]()
بای بای تا بعد .
قلبونتون( قابل توجه معو)
سلام
من انقدرررررر خوشحالم
آخه امروز خیلی خوش گذشت تو کوه ![]()
جای تک تکتون خالی ![]()
دیگه من باشم با این یه مشت خل و چلی که ریخته دو رو برم قرار نذارم ....
نرگس تنبل ساعت ۱.۱۷ نیمه شب دیشب زنگ زده به من میگه
دختر خاله...من حالم خوب نیست هله هوله زیاد خوردم نمیتونم بیام کوه( کارد بخوره
) میشه نریم؟؟
منم خوب تو خواب و بیداری بودم
گفتم به درک بگیر بکپ نمیریم ![]()
آخه شما قضاوت کنید با اینا آدم میره کوه تفریح و ورزش؟؟
اون خاله هم که گذاشت رفت شمال برنامه انقلاب رفتنمون هم کنسل شد حالا صبر کنید برگرده به من میگه : تنبل خانم بلاخره نرفتیم انقلابا ![]()
شما بگین من چه کنم آخه ![]()
اما من که دارم براشون ![]()
راستی عده ای از دوستان ناب پرسیده بودند این بشری که میگن زندگیمه و اسمشم فافا ست کیه
باید بگم این زندگی
خواهرمه وبلاگشم تو لیست پیوندهاست میتونید بخونید
از من چرت و پرتاش بیشتره ![]()
بچه ها دلم واسه شهرم تنگ شده اگه خدا بخواد ۱۵ شهریور واسه انتخاب واحد میریم من و خاله.
خاله میگه دیگه نیایم بمونیم همونجا تا کلاسا شروع بشه
ولی مامان و چیکار کنم
میگه تا آخر ماه رمضون باید بمونی
خدا بزرگه
فعلآ قلبونتون![]()
سلام
امروز تا عصری شارژ بودیم من و فافا کلی برنامه ریختیم و وسائلمون رو جمع و جور کردیم و با خاله همآهنگ کردیم که بریم کوه ![]()
بعدشم با خیال راحت رفتیم ونک خرید کردیم و وقتی برگشتیم............
خاله ء بسیار محترم زنگ زد و با کلوخ زد به حالمون.
دیرینگ دیرینگ.........دیرینگ دیرینگ
من: بله بفرمائید
خاله:![]()
من: الو ...خاله سلام
خاله:
ااااااا
من: چی شده ه ه ه ه ه![]()
خاله: ![]()
من:
کوفت میگی چی شده یا نه .نصف عمر شدم
خاله: سلام
من: ![]()
علیک سلام
خال: میگماااااااااااااااااا ما فردا صبح.....
من: اووووووووووووه ترسیدم بابا ..آره میریم نگران نباش
خاله: نه بابا... میخواستم بگم ما فردا داریم میریم شمال نمیتونم بیام کوه![]()
من:
آها
شمال؟
خاله: من امشب کتابه رو میارم تا ویرایش کنی و جمله بندیش کنی .باشه عزیزم ؟
من:
بیار
خاله : کاری نداری . انشاالله هفته ء دیگه میریم باشه. خداحافظ
من: ![]()
.........................................
در نتیجه الان حالم اساسی گرفته![]()
پس بازم در نتیجه زنگ زدم به نرگس ( دختر خاله جان ) که یالا تنبل پاشو فردا ساعت ۶ صبح اینجا باش میخوایم بریم کوه
اونم تنبل ل ل ل کلی بهونه آورد( من نمیدونم این بهونه هارو از کجا پیدا میکنه ....بسوزه پدر تنبلی
)
خلاصه به هر ترفندی راضیش کردم بیاد بریم .
تازه قرار بود پسر خاله های محترم هم بیان که معلوم شد فردا نمیدونم این پیروزی با کی بازی داره میخوان برن استادیوم![]()
حالا خودمونیم ها
کی حال داره ۶ صبح بیدار شه از خواب
ولی کلی خوش میگذره جای همه دوستام خالی ( جز خاله ء (.....)
)
من برم بخوابم فافا دادش درومده میگه نمیتونیم بیدار شیم.
قربونه تک تکتون
فافا![]()
فافا![]()
فافا![]()
فافا![]()
ای تمام زندگی من![]()
همه فهمیدیییییییییییییین؟؟ یا بازم بگم؟؟؟؟؟![]()
( برای درک این پست رجوع شود به کامنتهای پست قبلی نوشتهء آبجی فافا)
سلام
امروز خاله زنگ زدو با صای بلند ( تقریبآ جیغ)
فرمود
پسس کییییی میرییییم انقلابببببببببب
منم زبونم به لکنت افتاد
و خدا رو شکر کردم که کنارش نیستم ![]()
و بعد از کلی قسم و ایه که بابا به خدا وقت نمیشه و مریض بودم
و مامان نبود و این چیزا راضی شد که شنبه بریم.
( حالا بین خودمون بمونه خانم خودشون ۵۰ نفر مهمون داشتن هفته ی پیش
و هر چی من گفتم بریم انقلاب گفت نمیتونم مامان رو تنها بذارم . حالا من که جرآت نکردم بگم که )
جمعه هم که قرار شد بریم دربند از الان فکر نهارشم آخ جووون ![]()
جای بقیه بچه ها خالی .
شانی و مریم هم هی زنگ میزنزن میگن پاشین بیاین بندر دیگه حوصلمون سر رفته ...چه کنم محبوبم دیگه![]()
یادمم رفت بگم خاله هم تهرونه .
چند روز پیشم به شانی گفتم مامانم نمیذاره ماه رمضون بیام بندر میگه باید بمونی.گفت پاشو بیا نمیذاریم از گشنگی بمیری
( حالا خالی میبنده ها پارسال همه سر خونه زندگی خودشون بودن من سرافطارا همش تنها بودم )![]()
ولی خداییش دلم تنگ شده ها
پریسای طفلی رو هم پارک کردم تو آفتاب هیچی هم روش ننداختم الان موتورش پکیده حتمآ.
اگه گلی بفهمه واویلا میشه .... نیست به پریسا علاقه وافر داره ![]()
با خاله یه وبلاگ ساختیم در باره ء رشته خوشگلمون که اگه یه سرو سامونی گرفت حتمآ آدرسشو میدم بهتون که با رشتمون بیشتر آشنا بشید
سخن کوتاه و خدا به همراتون.![]()